|
همکلاسی ها
جامعه شناسان 89
یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل میکنند،هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود! او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سالهفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم!
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 21:31 | فرید |
پریشانم چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 22:56 | محبوبه |
بهترين فرشته ها همين شيطان بود، مرد و مردانه ايستاد و گفت: اين چرند بدچشم شكم چران پول دوست كاسبكار پست را سجده كنم؟ نمي بيني اينها چه ميكنند؟ زمين را، زمان را به چه كثافتي كشانده اند؟ مسيح و يحيا و زكريا و علي را بي رحمانه و دردمنشانه مي كشند! نه، سجده نمي كنم! (دکترشريعتي)
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 | 22:46 | محبوبه |
مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما. بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مرد ها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مرد ها از خوشبختی خیلی ساده است. نویسنده : الهام کاظمی
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 | 10:48 | هژیر |
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 23:22 | هژیر |
![]() از اون جایی که هیچ کاری از چینی ها بعید نیست به تازگی اثبات کرده اندکه ۶۴=۶۵ نظر شما چیه؟
سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 3:40 | شیرین |
انسان باش ...
پاكدل و يكدل زيرا كه گرسنه بودن .صدقه گرفتن و در فقر مردن
هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است ... (چارلي چاپلين ) چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 | 18:55 | محبوبه |
گویند
روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و میخواهد بداند که نجس ترین
چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و
این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر
کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد وزیر هم عازم سفر میشود و پس
از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به
حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار
خود میشود در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار از
او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر
میگوید من جواب را میدانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد
چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی میشود که
میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی اما
مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو اینکار را بکن اگر جواب قانع
کننده ای نشنیدی من رابکش
جمعه بیست و سوم فروردین 1392 | 11:47 | فرید |
و رسید آن زمان که مجبوریم مُــهــر و مــحــراب را ریا بکنیم پــشــتِ حاجی بایستیم امّــا به انیشتین اقتدا بکنیم ! بعد هم با هزار شکّ و یقین طول ِ عمر تو را دعا بکنیم ! و رسید آن زمان که فهمیدیم واقعا هیچ کس کنارت نیست مُــنجی هر دو عالمی امـّــا یک نفر هم در انتظارت نیست بگذر از من ... جسارت است ولی شعر چیزی به جز جسارت نیست ! و رسید آن زمان که می بینیم عشق را از همیشه تنها تر مردمان از معاشقه محروم حاکمان ، یوسف و زلیخا تر هرچه ما می رویم پایین تر برج ها می روند بالاتر و رسید آن زمان که روشن شد نور خورشید رفت و ماه آمد ماه هم پشت ابر ها گم شد شب ِ از هر نظر سیاه آمد دیو رفت و فرشته آمد؟ نه ! شاه رفت و دوباره شاه آمد و رسید آن زمان که باد وزید این همان ابتدای ویرانی ست تحت تاثیر موش ها بودن عادت گربه های ایرانی ست بعد هر انقلاب حــسّی هست که پشیمانی از پشیمانی ست ! و رسید آن زمان که فهمیدیم واقعا هیچ کس کنارت نیست ... . . . ::: یاسر قنبرلو :::: پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 | 0:4 | هژیر |
دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 | 0:20 | محبوبه |
تو آسمان آبی آرام و روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم! با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام بیشتر بخند ! خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ! (مشیری) جمعه نهم فروردین 1392 | 1:20 | هژیر |
جامعه به خاطر فراهم نکردن آموزش رایگان برای همه گناهکار است و باید به
خاطر همه تاریکیهایی که درست کرده پاسخگو باشد. اگر روح در تاریکی رها شود
گناه صورت خواهد گرفت. مجرم کسی نیست که گناه را انجام داده، بلکه کسی است
که تاریکی را ایجاد کرده است. بینوایان / ویکتور هوگو چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 17:56 | هژیر |
از آن پس بــــــرآمد ز ایـــــران خروش پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش سیه گشت رخشنده روز سپید گسستــــند پیـــــوند از جمشید برو تیــــره شد فرهٔ ایزدی به کژی گرایید و نابخردی سپه کرده و جنگ را ساخته دل از مهر جـــمشید پرداخته یکایک ز ایـــــران برآمد سپاه ســـوی تــــازیان برگفتند راه سواران ایــــــران همه شاهجوی نهادند یکسر به ضــــــــحاک روی به شــــــاهی برو آفرین خواندند ورا شــــــــاه ایران زمین خواندند کِیِ اژدهــــــــــافش بیامد چو باد به ایـــــــران زمین تاج بر سر نهاد از ایــــــران و از تازیان لشکری گزین کرد گرد از همه کشوری سوی تخت جمشید بنهاد روی چو انگشتــــری کرد گیتی بروی چو جمشید را بخت شد کندرو به تنگ اندر آمــــــــد جهاندار نو بــــرفت و بدو داد تخت و کلاه بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه شد آن تخت شاهی و آن دستگاه زمانه ربودش چــــــــــــو بیجاده کاه دلم سیـــر شد زین سرای سپنج خدایا مــــــــــــــرا زود برهان ز رنج ایران بان - حکیم ابولقاسم فرودسی توسی یکشنبه چهارم فروردین 1392 | 21:41 | هژیر |
همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند، که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده ی جام؟ که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری ؟! نه به ابر نه به آب نه به آبی آرام بلند نه به این خلوت خاموش کبوتر ها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم. به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم. همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم. تو بدان این را ،تنها تو بدان! تو بیا تو بمان با من،تنها تو بمان! تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو! قصه ی ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من تنها تو بمان! در دل ساغر هستی تو بجوش! من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است، آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش! (فریدون مشیری)
شنبه سوم فروردین 1392 | 21:3 | محبوبه |
ایام را مبارک باد از شما
مبارک شمایید ایام می آید تا به شما مبارک شود "حضرت شمس تبریزی" سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 | 1:1 | شیرین |
زردی من از تو سرخی تو از من غم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا چهار شنبه سوری روز ملی مبارزه با آرامش اعصاب بر شما ترقه بازان گرامی مبارک باد ![]() دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 | 22:0 | شیرین |
تهران خالی و خلوت میشود، تعطیلات عید نوروز بهخودش و آن دسته از اهالی كه در پایتخت میمانند، استراحت میدهد و بهترین فرصت تماشایش را فراهم میكند. باور كنید یا نه، تهران به لحاظ تنوع و تعدد میراث فرهنگی، نخستین شهر ایران است. اگر از خواندن این جمله تعجب كردید قطعا از آنهایی هستید كه از دیدنیهای این شهر چیزی را ندیدهاند، پس پیشنهادهایی كه در این صفحه میخوانید، در روزهای خلوت و خنك عید به كارتان میآید. اگر هم تعجب نكردید باز هم این پیشنهادهای تهرانگردی را بخوانید ![]() نجاتیافته از بیخردی
اگرچه تاریخی كه میگویند روی كاشیكاریهای دروازه نو نوشته شده، به همان دوران محمد شاه قاجار بازمیگردد اما این تاریخ مرمت و بازسازی است كه روی باروهای دروازه شاهطهماسبی تهران انجام شده. از میدان محمدیه كه وارد خیابان خیام شوید، كمی بالاتر، سمت راست بازار دروازه نوست. كمی كه در پیچدرپیچ این بازار جلو بروید، به این دروازه خواهید رسید كه لای جرز مغازهها و زیر فشار همسایهها ایستاده و میجنگد. از 4برج قدیمیاش، دوتای آن را میبینید، اگرچه شكسته هستند اما با كاشیكاریهای شكسته فیروزهایاش، نقاشیهای سیاهقلم و عكسهای قدیمی كه از دروازههای قدیمی دیدهاید را برایتان معنیدار میكند و تازه میفهمید مردم این سرزمین، هیچ بنایی را با هر قدر اهمیت و هر كاربری امنیتی و حیاتی هم، بدون زیبایی چشمگیر نساختهاند.
![]() آمده از وسط قصهها
![]() 3 قرن تاریخ
![]()
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 | 2:19 | شیرین |
آیا از جنگ بین دو جنس (زن و مرد) خسته نشده اید؟
جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 | 15:31 | محبوبه |
من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم،چون که من گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند ... ! کوروش کبیر یکشنبه بیستم اسفند 1391 | 20:0 | میلاد |
میشه پرنده باشی اما رها نباشی میشه دلت بگیره اسیر غصه باشی .... ! شنبه نوزدهم اسفند 1391 | 19:49 | میلاد |
خاطرات نه سر دارند و نه ته...
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند... می رسند گاهی وسط یک فکر...! گاهی وسط یک خیابان... سردت میکنند... داغت میکنند... رگ خوابت را بلدند... زمینت می زنند... خاطرات تمام نمی شوند... تمامت میکنند...! جمعه هجدهم اسفند 1391 | 12:47 | محبوبه |
عاشق اون جمله ی پدر ژپتو به پینوکیوام که می گفت: پینوکیو،چوبی بمان ! آدمها سنگ اند،دنیایشان زیبا نیست ... ! چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | 0:10 | میلاد |
من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان ، این دانا ، این پیغمبر در تکاپوهایش، چیزی از معجزه آن سوتر ره نبرده است به اعجاز محبت، چه دلیلی دارد؟ که هنوز مهربانی را نشناخته است! و نمی داند در یک لبخند، چه شگفتی هایی پنهان است! من بر آنم که در این دنیا خوب بودن -به خدا- سهل ترین کار است و نمی دانم، که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است... و همین درد مرا سخت می آّزارد! (فریدون مشیری) سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 | 19:52 | محبوبه |
![]() لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری دردت را در سینه ات فرو می ریزی تا آشکار نگردد
لحظه هایی هست که وقتی اشک در چشمانت حلقه زده، بغض می کنی اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد
لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته و می خواهی درد دلت را فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمی توانی
لحظه هایی هست که سخت، خسته می شوی از دست کسانی که حرف هایت را نمی فهمند و باز چیزی نمی گویی
لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمین گیر می شوی، سرت را به دیوار تنهاییت می گذاری و باز هیچ نمی گویی
لحظه هایی هست که دلت می خواهد فریاد زنی و خالی شوی از هر چه درد، ولی باز نمی توانی...
و
لحظه ایی که سخت تر از تمام لحظه هاست. لحظه ای که عادت می کنی به هر چه درد و چه سخت لحظه ایست.. .
شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 15:4 | مرسلی |
برای انتخاب برترین ورزشکار سال به لینک زیر مراجعه کنید و نام فرد مورد نظر از بین 10 ورزشکار برتر را در قسمت نظرات بنویسید http://isna.ir/fa/news/91121107165/ جمعه یازدهم اسفند 1391 | 22:43 | هژیر |
دسـتِ مـرا گـرفـتـهای، به زور میبری بــهــشــت؟ بـخـشیـدهام بـهـشـت بـه تـو، با آن حوریـانِ زشـت مــن آتـــشـــم، خـــانـــهی مــن چـــاهِ دوزخ اسـت جایی کنار ِ«نیـچه» و «صادق هدایت» و «بـرشت»! چهارشنبه نهم اسفند 1391 | 23:35 | هژیر |
ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند وچون دریا آرام شد خود رااسیر تور صیادان یافتند ـ تلاطم های زندگی حکمتی از خداوند است ! سه شنبه هشتم اسفند 1391 | 10:26 | حسن |
مجلس عروسی یکی از
بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند وقتی میخواست وارد شود
جمعه چهارم اسفند 1391 | 20:16 | فرید |
چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 3:24 | شیرین |
چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 0:37 | هژیر |
|
|
|
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. | ||