X
تبلیغات
همکلاسی ها

همکلاسی ها
جامعه شناسان 89

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل میکنند،هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
 
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیزکردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
 
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی،جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سالهفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم!

نتیجه اخلاقی: بعضی از ما ،زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن.آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدهند هستیم که خودمون عملاً هیچ کاری انجام نمی دهیم


پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 21:31 | فرید |

پریشانم

چه میخواهیتو از جانم؟!
..
مرا بیآنکه خود خواهم اسیر زندگیکردی


خداوندا!

اگر روزیز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی

غرورت را برایتکه نانی

به زیر پاینامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته


تهیدست و زبان بسته

به سویخانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا
!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایهیدیوار بگشایی

لبت بر کاسهیمسیقیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهایمرمرین بینی

و اعصابت برایسکهایاینسو و آنسو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا
!

اگر روزیبشر گردی


ز حال بندگانت با خبر گردی


پشیمان میشویاز قصه خلقت از این بودن، از این بدعت


خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانیکه انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجیمیکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است !...


چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 22:56 | محبوبه |

بهترين فرشته ها همين شيطان بود، مرد و مردانه ايستاد و گفت:
«نه،سجده نمي كنم!»
تو را سجده مي كنم. اما اين آدمك هاي كثيفي را كه از «گل متعفن» ساخته اي
اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چراني اش، خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش مي كند.
براي يك شكم انگور يا خرما يا گندم، گوسفندوار پوزه اش را به زمين فرو مي برد و چشمش را بر آسمان و بر تو مي بندد. «سجده نمي كنم!»

اين چرند بدچشم شكم چران پول دوست كاسبكار پست را سجده كنم؟
كسي را كه به خاطر تو، براي نشان دادن ايمان و اخلاصش به تو، يك دسته گندم زرد و پوسيده را به قربانگاه مي آورد؟

نمي بيني اينها چه ميكنند؟ زمين را، زمان را به چه كثافتي كشانده اند؟ مسيح و يحيا و زكريا و علي را بي رحمانه و دردمنشانه مي كشند!

نه، سجده نمي كنم!

(دکترشريعتي)

 


پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 | 22:46 | محبوبه |

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مرد ها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مرد ها از خوشبختی خیلی ساده است. 

نویسنده : الهام کاظمی


سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 | 10:48 | هژیر |

می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 23:22 | هژیر |

از اون جایی که هیچ کاری از چینی ها بعید نیست به تازگی اثبات کرده اندکه ۶۴=۶۵ نظر شما چیه؟

 


سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 3:40 | شیرین |

انسان باش ...

 

پاكدل و يكدل زيرا كه گرسنه بودن .صدقه گرفتن و در فقر مردن

 

هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است ...

(چارلي چاپلين )


چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 | 18:55 | محبوبه |

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد وزیر هم عازم سفر میشود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود میشود در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر میگوید من جواب را میدانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند و آن کار را (اسمشو نبر را) انجام میدهد سپس چوپان به او میگوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر میکردی نجس ترین است بخوری


جمعه بیست و سوم فروردین 1392 | 11:47 | فرید |

و رسید آن زمان که مجبوریم
مُــهــر و مــحــراب را ریا بکنیم
پــشــتِ حاجی بایستیم امّــا
به انیشتین اقتدا بکنیم !
بعد هم با هزار شکّ و یقین
طول ِ عمر تو را دعا بکنیم !

و رسید آن زمان که فهمیدیم
واقعا هیچ کس کنارت نیست
مُــنجی هر دو عالمی امـّــا
یک نفر هم در انتظارت نیست
بگذر از من ... جسارت است ولی
شعر چیزی به جز جسارت نیست !

و رسید آن زمان که می بینیم
عشق را از همیشه تنها تر
مردمان از معاشقه محروم
حاکمان ، یوسف و زلیخا تر
هرچه ما می رویم پایین تر
برج ها می روند بالاتر

و رسید آن زمان که روشن شد
نور خورشید رفت و ماه آمد
ماه هم پشت ابر ها گم شد
شب ِ از هر نظر سیاه آمد
دیو رفت و فرشته آمد؟ نه !
شاه رفت و دوباره شاه آمد

و رسید آن زمان که باد وزید
این همان ابتدای ویرانی ست
تحت تاثیر موش ها بودن
عادت گربه های ایرانی ست
بعد هر انقلاب حــسّی هست
که پشیمانی از پشیمانی ست !

و رسید آن زمان که فهمیدیم
واقعا هیچ کس کنارت نیست ...
.
.
.
::: یاسر قنبرلو ::::


پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 | 0:4 | هژیر |

 

  زن عشق می کارد و کینه درو می کند.

او می زاید و تو برایش نام انتخاب میکنی.

 او درد میکشد و تو نگران از اینکه بچه دختر باشد .

او بیخوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی میبینی .

او مادر میشود و همه جا می پرسند:  

                  نام  پدر؟!!!   

         ( دكتر علي شريعتي )                                                                         


دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 | 0:20 | محبوبه |

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم!
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند !
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب !

(مشیری)




جمعه نهم فروردین 1392 | 1:20 | هژیر |

جامعه به خاطر فراهم نکردن آموزش رایگان برای همه گناهکار است و باید به خاطر همه تاریکی‌هایی که درست کرده پاسخگو باشد. اگر روح در تاریکی رها شود گناه صورت خواهد گرفت. مجرم کسی نیست که گناه را انجام داده، بلکه کسی است که تاریکی را ایجاد کرده است.
بینوایان / ویکتور هوگو


چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 17:56 | هژیر |

از آن پس بــــــرآمد ز ایـــــران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستــــند پیـــــوند از جمشید

برو تیــــره شد فرهٔ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی

سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جـــمشید پرداخته

یکایک ز ایـــــران برآمد سپاه
ســـوی تــــازیان برگفتند راه

سواران ایــــــران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضــــــــحاک روی

به شــــــاهی برو آفرین خواندند
ورا شــــــــاه ایران زمین خواندند

کِیِ اژدهــــــــــافش بیامد چو باد
به ایـــــــران زمین تاج بر سر نهاد

از ایــــــران و از تازیان لشکری
گزین کرد گرد از همه کشوری

سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتــــری کرد گیتی بروی

چو جمشید را بخت شد کندرو
به تنگ اندر آمــــــــد جهاندار نو

بــــرفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه

شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چــــــــــــو بیجاده کاه

دلم سیـــر شد زین سرای سپنج
خدایا مــــــــــــــرا زود برهان ز رنج

ایران بان - حکیم ابولقاسم فرودسی توسی


یکشنبه چهارم فروردین 1392 | 21:41 | هژیر |

همه می پرسند

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت ،

مات و مبهوت به آن می نگری ؟!

نه به ابر

نه به آب

نه به آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم.

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را ،تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من،تنها تو بمان!

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ی ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است،

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

(فریدون مشیری)

 

 


شنبه سوم فروردین 1392 | 21:3 | محبوبه |

ایام را مبارک باد از شما

مبارک شمایید

ایام می آید تا به شما مبارک شود

"حضرت شمس تبریزی"

 haf30n www.patugh.ir 10 عکس سفره هفت سین عید نوروز 92


سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 | 1:1 | شیرین |

زردی من از تو

سرخی تو از من

غم برو

شادی بیا

محنت برو

روزی بیا

چهار شنبه سوری روز ملی مبارزه با آرامش اعصاب بر شما ترقه بازان گرامی مبارک باد

"ستاد روانی شدگان چهار شنبه آخر سال"

 
 

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 | 22:0 | شیرین |

تهران خالی و خلوت می‌‌شود، تعطیلات عید نوروز به‌خودش و آن دسته از اهالی كه در پایتخت می‌‌مانند، استراحت می‌دهد و بهترین فرصت تماشایش را فراهم می‌‌كند. باور كنید یا نه، تهران به لحاظ تنوع و تعدد میراث فرهنگی، نخستین شهر ایران است. اگر از خواندن این جمله تعجب كردید قطعا از آن‌هایی هستید كه از دیدنی‌های این شهر چیزی را ندیده‌اند، پس پیشنهادهایی كه در این صفحه می‌‌خوانید، در روزهای خلوت و خنك عید به كارتان می‌‌آید. اگر هم تعجب نكردید باز هم این پیشنهادهای تهران‌گردی را بخوانید





نجات‌یافته از بی‌خردی

  • دروازه نو
بر عكس اسمش قدیمی‌ترین دروازه طهران است و اساسا تنها دروازه به جا مانده از دورانی كه شهر در حصاری قرار داشت و در دوره‌های مختلف، از صفویه تا قاجار، شهری 6 دروازه‌ای و 4 دروازه‌ای و... به شمار می‌آمد. نخستین حصار به دور طهران در دوران شاه‌ طهماسب صفوی كشیده شد. او كه برای زیارت حرم حضرت عبدالعظیم به ری می‌آمد. دستور داد دور قریه خوش آب و هوای طهران را حصار بكشند و از همان وقت، طهران، شهر شد؛ چیزی حدود 500سال پیش. این دروازه بازمانده از آن طهران تازه شهر شده است. نشانی‌اش خیابان خیام، میدان محمدیه (اعدام)، بازار دروازه نوست.

  • دانستنی‌های دروازه نو:
بعضی‌ها فكر می‌كنند این دروازه، بازمانده دوران محمدشاه قاجار است یا بعضی‌ها آن را با دروازه غار، اشتباه می‌‌گیرند اما دروازه نو، دروازه نوست، زیرا در كتاب طهران قدیم جعفر شهری نشانی دروازه‌غار به روشنی جای دیگری است: بین خانی‌آباد و میدان شوش و در دوره قاجار از دروازه‌های اطراف شهر بوده است درحالی‌كه دروازه نو با گسترش نسبی شهر در دوران قاجار داخل فضای شهری قرار گرفته بود.

اگرچه تاریخی كه می‌‌گویند روی كاشی‌كاری‌های دروازه نو نوشته شده، به همان دوران محمد شاه قاجار بازمی‌گردد اما این تاریخ مرمت و بازسازی است كه روی باروهای دروازه شاه‌طهماسبی تهران انجام شده.

از میدان محمدیه كه وارد خیابان خیام شوید، كمی بالاتر، سمت راست بازار دروازه نوست. كمی كه در پیچ‌درپیچ این بازار جلو بروید، به این دروازه خواهید رسید كه لای جرز مغازه‌ها و زیر فشار همسایه‌ها ایستاده و می‌‌جنگد. از 4برج قدیمی‌اش، دوتای آن را می‌‌بینید، اگرچه شكسته هستند اما با كاشی‌كاری‌های شكسته فیروزه‌ای‌اش، نقاشی‌های سیاه‌قلم و عكس‌های قدیمی كه از دروازه‌های قدیمی دیده‌اید را برای‌تان معنی‌دار می‌‌كند و تازه می‌‌فهمید مردم این سرزمین، هیچ بنایی را با هر قدر اهمیت و هر كاربری امنیتی و حیاتی هم، بدون زیبایی چشم‌گیر نساخته‌اند.

  • ویژگی منحصر به فرد:
وقتی رضا شاه با اعلام انقراض قاجار به سلطنت رسید در تلاش برای از بین بردن تمام نمادهای قاجاریه، دروازه‌های شهر را ویران كرد. بنابر‌این، دروازه نو كه از آن تخریب بی‌خردانه نجات پیدا كرد، یكی از ارزشمندترین دارایی‌های تهران است. وقتی به تماشایش رفتید یادتان باشد این‌ طرف كه ایستاده‌اید و هنوز از زیر دروازه عبور نكرده‌اید، آن قیمت خارج از تهران قدیم است. از دروازه كه عبور كنید، به تهران عصر صفوی و پایتخت اوایل قاجار قدم گذاشته‌اید.





آمده از وسط قصه‌ها

  • اولین بانك ایرانی
در بازار قدیمی محله عودلاجان، روبه‌روی كوچه تاریخی حكیم، امروز تابلوی سفره‌خانه‌ای را می‌بینید با نام طهران قدیم. این سفره خانه 260 سال پیش نخستین صرافی و بانك ایران بوده است. برای دیدنش باید از بهارستان تا چهارراه سرچشمه پایین بیایید و وارد خیابان مصطفی خمینی شوید و سمت راست خیابان به‌دنبال تابلوی عودلاجان بگردید. نام قدیم این سفره خانه، تیمچه اكبریان بوده است. در سال‌های اخیر یكی از تاجران خوشنام آهن، آقای حدادی‌، این تیمچه را ابتدا به نیت این‌كه از حجره‌هایش برای كسب و كار فرزندان تاجران آهن استفاده كند خریده بود اما با روبه‌رو شدن با خواست عمومی دوستداران محله و میراث فرهنگی آن را به سفره خانه سنتی تبدیل می‌‌كند. دیدن این مرد یكی از جاذبه‌های عودلاجان است... درست از میان قصه‌های عودلاجان برآمده...از بازمانده‌های جوانمردی و لوطی گری...

  • دانستنی‌های نخستین بانك ایران:
كوچه حكیم در بازار عودلاجان روزگاری مركز تجمع كنیسه‌ها و محل زندگی كلیمیان در این محله بوده. نخستین صرافی و بانك را در تهران، آن‌ها 260 سال پیش در این تیمچه می‌سازند. این مجموعه به‌صورت بانك رهنی كار می‌‌كرده است. اجناسی را كه برای گرو می‌‌آوردند، از طریق سوراخی در كف طبقه همكف و در مجاورت دیوار، به‌صورت مخفیانه و دور از دید مردم، به زیر زمین انتقال می‌‌دادند.

  • توصیه:
حتما در این سفره‌خانه در استكان‌های كمرباریك ناصری، چای قند پهلو نوش جان كنید چون بعید به‌نظر می‌رسد جای دیگری با قدمت نزدیك به 3 قرن چنین امكانی به شما بدهد.

  • ویژگی منحصر به فرد:
اینجا از معدود بناهای تاریخی است كه هرقدر دل‌تان بخواهد می‌‌توانید در آن عكاسی كنید، نه تنها كسی مانع‌تان نمی‌شود بلكه هر كمكی كه بخواهید در اختیارتان می‌گذارند. عكاسی و تماشا كردن در چوبی بزرگ ورودی تیمچه كه بسیار هم زیباست و هم اندازه تاریخ بنا عمر دارد را فراموش نكنید.





3 قرن تاریخ

  • كاروانسرای خانات
میدان امین‌السلطان، شمال میدان شوش در خیابان صاحب جمع، كاروانسرایی است كه قدمتی چند صد ساله دارد. با این حال وقتی از در چوبی‌اش كه 5 متر ارتفاع دارد و 40‌گل میخ رویش نشسته، عبور می‌كنید انگار این شما هستید كه از دروازه تاریخ عبور كرده‌اید و قدم به صد‌ها سال پیش گذاشته‌اید. اینجا هیچ‌چیز پوسیده و از بین رفته نیست. اگرچه همه چیز قدیمی و واقعی است. این محدوده، زمانی دروازه شهر محسوب می‌‌شده و آخرین منزلگاه قبل از ورود به قریه تهران بوده است. این كاربری تا زمانی است كه تهران، در حصار صفوی قرار داشت؛ یعنی تا اواسط دوران ناصری كه شهر گسترش یافت. نقشه‌ای كه از آن دوران تهران به جا مانده، نشان می‌دهد كه از حدود 130 سال پیش این كاروانسرا داخل شهر قرار گرفته و به گفته جعفر شهری بزرگ‌ترین كاروانسرای درون شهری تاریخ تهران بوده است.

  • دانستنی‌های كاروانسرای خانات:
وارثان خانات از وجود اسناد عوارض پرداخت شده به بلدیه تهران پس از تشكیل آن در سال1286 و مكاتباتی درباره كاروانسرای خانات خبر می‌‌دهند و می‌‌گویند: براساس آنچه در متون تاریخی آمده كاروانسرای خانات تبدیل به میدان میوه و تره‌بار شده بود.یكی از رخدادهای مهم دیگر در تاریخ این كاروانسرا، آتش‌سوزی است كه در سال 1356 قسمت‌های بسیاری از بنا را به‌شدت دچار آسیب كرد به‌طوری كه درها و تیرهای چوبی آن به‌طور كامل از بین رفت. بعد از این آتش‌سوزی بود كه با تغییر كاربری، كاروانسرای خانات به انبار كالاهای تجاری تبدیل شد.
  • ویژگی منحصر به فرد:
ربع قرن بعد از آن آتش سوزی، مالكان این كاروانسرا، ابتدای دهه 80 تصمیم گرفتند، این اثر با ارزش معماری تهران قدیم از گزند تخریب، نوسازی و تغییر كاربری مصون بماند و با مرمت و بازسازی، همان هیئت و معماری گذشته‌اش را حفظ كند. به این ترتیب آنان اجازه ندادند تا این بنا هم چون بسیاری دیگر از آثار این شهر از بین برود و به «پاساژ» و... تبدیل شود، بنابراین با نظارت سازمان میراث فرهنگی كار مرمت و بازسازی آن آغاز و پس از سال‌ها زحمت و صرف هزینه، بنایی ارزشمند پایدار ماند. مرمت كاروانسرای تاریخی خانات كه از سال ۸۲ آغاز شده بود، پس از ۶ سال به پایان رسید. از آن جهت این ویژگی منحصر به فرد است كه وارثان متعدد این كاروانسرا نه تنها برای كاربری جدید و نوسازی‌اش به توافق رسیدند بلكه اهمیت و ارزش چنین میراث گران‌قیمتی را می‌شناختند.


  • توصیه:
دروازه چوبی كه از آن وارد كاروانسرا می‌شوید را خوب تماشا كنید، دست كم 200 ساله است و تنها جزء چوبی این بنا از گزند آتش مصون مانده است.
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 | 2:19 | شیرین |

آیا از جنگ بین دو جنس (زن و مرد) خسته نشده اید؟

زنان و مردان باهم متفاوت هستند،

 در این دو نکته تردیدی نیست.

ولی به جای تاکید روی کیفیت های منفی زن و مرد ،

چرا روی نقاط مثبت آنها تاکید نکنیم؟

 بیایید از خانم ها شروع کنیم:

زن ها مهربان ، عاشق و دلسوزند.

زن ها وقتی خوشحالند گریه میکنند.

زن ها برای نشان دادن توجه و علاقه همیشه کارهای کوچکی

انجام میدهند.

زن ها برای دستیابی به بهترین چیزها برای همسر و فرزندانشان

 دریغ نمی کنند.

زن ها قدرت این را دارند که وقتی خیلی خسته هستند و نمی توانند

روی پا بایستند ، لبخند بزنند.

زن ها می دانند چگونه یک وعده شام یا ناهار معمولی را به یک

فرصت تبدیل کنند.

زن ها می دانند چگونه از پول خود بهترین استفاده را ببرند.

زن ها می دانند که چگونه یک دوست بیمار را تیمار کنند.

زن ها شادی و خنده را به دنیا ارزانی می دارند.

زن ها می دانند چگونه ساعت های متوالی کودکان را سرگرم کنند.

زن ها صادق و وفادار هستند.

زن ها در زیر آن ظاهر نحیف ، اراده پولادین دارند.

زن ها برای یاری رساندن به دوست محتاجشان، همه کار انجام

می دهند.

زن ها از بی عدالتی به آسانی به گریه می افتد.

زن ها می دانند چگونه به یک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.

زن ها دنیا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.

۰

۰

۰

۰حالا نوبت مردهاست....:


مردان برای حمل اشیاء سنگین و کشتن سوسک ها و

عنکبوت ها خوب هستند!!!!!!!


 

 

 


جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 | 15:31 | محبوبه |

من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم،چون که من گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند ... !

                                                                                                                          کوروش کبیر


یکشنبه بیستم اسفند 1391 | 20:0 | میلاد |

میشه پرنده باشی

اما رها نباشی 

میشه دلت بگیره

اسیر غصه باشی .... !



شنبه نوزدهم اسفند 1391 | 19:49 | میلاد |

خاطرات نه سر دارند و نه ته...

بی هوا می آیند تا خفه ات کنند...

می رسند گاهی وسط یک فکر...!

گاهی وسط یک خیابان...

سردت میکنند... داغت میکنند...

رگ خوابت را بلدند... زمینت می زنند...

خاطرات تمام نمی شوند...

تمامت میکنند...!


جمعه هجدهم اسفند 1391 | 12:47 | محبوبه |

عاشق اون جمله ی پدر ژپتو به پینوکیوام که می گفت:

پینوکیو،چوبی بمان ! آدمها سنگ اند،دنیایشان زیبا نیست ... !


چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | 0:10 | میلاد |

من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان ، این دانا ، این پیغمبر

در تکاپوهایش،

چیزی از معجزه آن سوتر

ره نبرده است به اعجاز محبت،

چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است!

و نمی داند در یک لبخند،

چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا

خوب بودن -به خدا- سهل ترین کار است

و نمی دانم،

که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است...

و همین درد مرا سخت می آّزارد!

                 (فریدون مشیری)


سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 | 19:52 | محبوبه |

 
 
   
لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری دردت را در سینه ات فرو می ریزی تا آشکار نگردد
لحظه هایی هست که وقتی اشک در چشمانت حلقه زده، بغض می کنی اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد
لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته و می خواهی درد دلت را فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمی توانی
لحظه هایی هست که سخت، خسته می شوی از دست کسانی که حرف هایت را نمی فهمند و باز چیزی نمی گویی
لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمین گیر می شوی، سرت را به دیوار تنهاییت می گذاری و باز هیچ نمی گویی
لحظه هایی هست که دلت می خواهد فریاد زنی و خالی شوی از هر چه درد، ولی باز نمی توانی...
و
لحظه ایی که سخت تر از تمام لحظه هاست. لحظه ای که عادت می کنی به هر چه درد و چه سخت لحظه ایست.. .

شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 15:4 | مرسلی |

برای انتخاب برترین ورزشکار سال به لینک زیر مراجعه کنید و نام فرد مورد نظر از بین 10 ورزشکار برتر را در قسمت نظرات بنویسید

http://isna.ir/fa/news/91121107165/


جمعه یازدهم اسفند 1391 | 22:43 | هژیر |

دسـتِ مـرا گـرفـتـه‌ای، به زور می‌بری بــهــشــت؟
بـخـشیـده‌ام بـهـشـت بـه تـو، با آن حوریـانِ زشـت
مــن آتـــشـــم، خـــانـــه‌ی مــن چـــاهِ دوزخ اسـت
جایی کنار ِ«نیـچه» و «صادق هدایت» و «بـرشت»!


چهارشنبه نهم اسفند 1391 | 23:35 | هژیر |

ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند وچون دریا آرام شد خود رااسیر تور صیادان یافتند ـ تلاطم های زندگی حکمتی از خداوند است !


سه شنبه هشتم اسفند 1391 | 10:26 | حسن |

 مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند وقتی میخواست وارد شود
در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضمون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر: از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگردعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دو می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.
این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت میکنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمیشود  رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.
روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست.
عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد. اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.


جمعه چهارم اسفند 1391 | 20:16 | فرید |

دختر جان اگر دوست داری بروی بیرون برو برایت غیبت نمی زنم

چشم استاد ممنون

شماها دیگر کجا

(بچه ها با خنده )بیرون استاد

آهای جوجه رنگی جان تا کلاس را خالی نکرده ای برگرد !

استاد فتاحی همیشه جوجه رنگی جان صدایم می کردند یادشان بخیر استاد تاریخمان بودند امشب کلی دلم برایشان تنگ شد.


چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 3:24 | شیرین |

و اگر می دانستی ....

که چه رنجی دارد، خنجر از دست عزیزان خوردن...آه !

از من خسته نمی پرسیدی ...
...
که چرا تنهایی...!!!

چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 0:37 | هژیر |

About
.............................................

هیچ وقـت بـه خـودت مغرور نــشو
برگ ها همیـشه وقتی می ریزنــد
که فکر می کنند،طلا شده اند...!
Menu
.............................................