X
تبلیغات
همکلاسی ها

همکلاسی ها
جامعه شناسان 89

 

خــدا که فقـــــط متعلـــــق به آدم های خــــوب نیست

خــدا ، خــــــدای آدم های خلافـــــکارم هست ...

و فقــــــط خود خـــــداست که بین بندگانش فرقـــــی نمیــــذاره

او  اند لطافت ، اند بخــــشش ، اند بی خیــــال شدن ، اند چشــــم پوشـــی و رفاقتــــه...


پرویز پرستویــــی- فیلم مارمولک


یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 1:0 | حسن |

لحضه های با تو بودن
از عمرم حساب نمی شوند
از آخرتم حساب می شوند، از بهشت

زیرا که بهشت زیر پای توست مادر

سلامتی همه مادرایی که دلشونو میشکنیم و فقط سکوت میکنن

از سکوتشون آدم بغض میکنه.


یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 0:50 | حسن |

کلیه عزیزان ودوستان بنفش و سبزی که خرداد سال 92 به جناب آقای روحانی رأی دادید،به خیابان ها ریختید و شادی کردید و رقصیدید و گفتید روحانی مچکریم.خوب هم اکنون دولت منتخبتان نیازمند یاری سبز وبنفش شماست.شما 18 میلیون نفریدکمک شایانی به دولت کلید وژنرال ها میکنید.از دریافت یارانه انصراف دهید ،ما که به ایشان رأی ندادیم عمرا هم انصراف دهیم.


جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 19:44 | U236 |

وقتی عقل عاشق شود

عشق عاقل می‏شود

و

"شهید" می‏شوی...

 

شهید چمران
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 1:40 | U236 |

سرکار خانم مرضیه شیرین، این ماتم جانگداز را به خانواده محترم تان صمیمانه تسلیت عرض می‌کنم، درگذشت پدر چنان سنگین و جانسوز است که به دشواری به باور می‌نشیند، ولی در برابر تقدیر حضرت پروردگار چاره‌ای جز تسلیم و رضا نیست.درگذشت پدرگرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده و برایشان از درگاه خداوند متعال مغفرت ، برای شما و سایر بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل خواهانم.


شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 19:37 | شایان |

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد

و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند .

آنچه از روزگار بدست می آید به خنده نمی ماند و

آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود ...

فردا خورشید طلوع خواهد کرد

حتی اگر ما نباشیم...


پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 18:0 | محبوبه |

آری...

از پشت کوه آمده ام؛

چه می دانستم این طرف کوه باید برای ثروت، حرام خورد؛

برای عشق، خیانت کرد؛

برای خوب دیده شدن، دیگری را بد نشان داد؛

برای به عرش رسیدن، دیگری را به فرش کشاند؛

وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم، می گویند از پشت کوه آمده...

ترجیح می دهم [به پشت کوهبرگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد، تا اینکه این طرف کوه باشم و گرگ.

                                               (سردار اسعد بختیاری، پس از فتح تهران) 


سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 11:56 | حسن |


مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

"ضد" فاضل نظری



شنبه چهاردهم دی 1392 | 0:0 | حسن |

وقتی مداح کلت می کشد

باید گریست! 


جمعه سیزدهم دی 1392 | 15:25 | هژیر |

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبه سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

 فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست .

فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است.

دکتر علی شریعتی


جمعه ششم دی 1392 | 0:41 | حسن |

وعشق را ... کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

روزگار غریبی است نازنین...

آنکه بردر می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد...

شاملو


پنجشنبه پنجم دی 1392 | 21:49 | هژیر |

در تاریخ آمده است زمانی که نصرت‌الدوله وزیر دارایی بود، لایحه‌ای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگ‌ها بیان کرد و گفت: «این سگ‌ها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند

مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: « مخالفم. »

وزیر دارایی گفت: «آقا! ما هر چه لایحه می‌آوریم، شما مخالفید، دلیل مخالفت شما چیست؟»

مدرس جواب داد: «مخالفت من به نفع شماست، مگر شما نگفتید، این سگ‌ها به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان، اول شما را می‌گیرند. پس مخالفت من به نفع شماست

نمایندگان با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند.


شنبه سی ام آذر 1392 | 10:55 | حسن |


سلام همکلاسی ها 

شنيدم که مجرمي قبل از آن که مامور اعدام ،گردن آويز اعدام را بر گردنش بندازد سر روي شانه هاي اعدام گر گذاشته بود و او را در اغوش گرفته بود و زار زار گریه مي کرد،او جوانکي بود که نمي دانم به چه جرمي وارد کانون اصلاح و تربيت و بعد از آن زندانی شده بود،اما ميشود حدس زد او در زندگي چه چيزي را کمتر از سايرين داشته است،آنچه که او نديده بوده احتمالا مهر و محبت بود و احساس تعلق به ديگران و البته دوست داشتن و دوست داشته شدن.

آري، او در اطراف خود کسي را نداشته تا گاهي حرفهاي دلش را با او در ميان بگذارد، آري او  احتمالا مادر و پدري-مخصوصا مادري- نداشته که گاهي سر بگذارد روي شانه هايش و .....

من نمي دانم که او با کدامین قانون معارضه داشته است، اما عادي نيست اعدامي مامور اعدامش را با - آن صورت پوشانده شده - در اغوش بگيرد. آخر قرار است اعدام گر تا چند دقيقه  دیگر او را حلق آويز کند و حياتش را به مرگ بدل کند مگر ميشود اعدام گر امدادگر شود؟ 

او محبت را از آخرین کسی که حسش می کرد می خواست، او زمانی به  کسي اعتماد کرد که معمول نيست....


پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 | 1:10 | حسن |

روز قلم های تیز، روز فکرهای خلاق

روز اندیشه های نو، روز تو ... ،روز دانشجو مبارک ....

دوست عزیزم نورالدین فراش انتخاب تو رو به عنوان دانشجوی نخبه علمی دانشگاه خوارزمی بهت تبریک می گم.

انشاا... شاهد موفقیت های بعدی تو باشیم.


شنبه شانزدهم آذر 1392 | 13:15 | میلاد |

لحظه هایی هستند
که هستیم
چه تنها ، چه در جمع
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد
بی صدا
بی هیاهو
همان لحظه هایی که
راننده ی آژانس میگوید رسیدین
فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی
و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟
ساعتهایی که
شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم
و
تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه
و کی گریه هایمان بند آمد

و

کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم

و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم...

" یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم "


 


پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 | 19:47 | محبوبه |

وقتی کلاس اول بودیم ،تو کلاس ریاضی علامتای بزرگ و کوچیکو خوندیم.حالا اومدیم دانشگاه بعد از این همه سال من اعتراف می کنم که هنوز اگه بگن بین بعضی از اعداد علامت کوچیکو  بزرگ بذارنمی تونم...!

از شما می پرسم ۱۷ بزرگتره یا یک؟!...حتما میگین ۱۷اما اگه ۱۷ بزرگ تر باشه باید ۱ توش جاشه ، من امروز فهمیدم نمیشه ...آخه یک بدن چطور می تونه هم زمان زیر سم ۱۷اسب باشه؟

۳۰۰۰۰بزرگتره یا ۷۲؟ ۷۲ خورشید با ۳۰۰۰۰ظلمت قابل قیاس هستن ؟۷۲ آزادگی با ۳۰۰۰۰در بند...

شما بگین ۱۸ با بی نهایت برابر نمی شه وقتی توی یک روز ۱۸ محرم رو از دست میدی! ۱۸ خورشید 

۱۸ راه هدایت بشریت...آیا ۱ با۱ برابره؟آیا یک زن برای آرام کردن یک کاروان کافیه؟

و زمان...

آیا یک صبح تا غروب ،می تونه قرن ها اسرار رو در خودش نهان کنه؟

حالا راحت اعتراف می کنم که ما هنوز در ابتدایی ترین مسائل موندیم و شاید اگر سوار بر سفینه ی سریع و وسیع حسین نشیم هنوز اندر خم کوچه های توهم آگاهی می مونیم...


جمعه یکم آذر 1392 | 19:11 | U236 |

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی


یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | 15:30 | حسن |

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود،افسوس که به جای افکارش، 

زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند...

*

*

در عجبم از مردمی که،

خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند،

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...

*

*

حسین کسی است که به آزادی روح داده و به ٬بعضی ها٬ نان...

( دکتر شریعتی )


پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 | 18:29 | محبوبه |

روزی فقط یک خاطره خواهیم بود ...

سعی کنیم خاطره ای خوش باشیم...!

+ر.ج.پ


شنبه یازدهم آبان 1392 | 23:16 | میلاد |

گرگها این روزها دیگر به شکار نمی روند،در گوشه ای نشسته اندو دل به نی چوپان سپرده اند،با گرگها گشتیم،با شیرها هم پیمان شدیم،با کفتارها خوردیم،با روباه حیله کردیم،ولی عاقبت خود شکار آهو شدیم ...

یکشنبه پنجم آبان 1392 | 23:9 | حسن |

درباره وبلاگمون
.............................................

زندگـي تـاس خوب آوردن نـيسـت
تـاس بـد را خوب بازي كردن است